![]() |
![]() |
|
| آنکس که ما دوستش داریم ....هر حقی به گردن ما دارد...حتی اینکه دوستمان نداشته باشد): |
|
سلام به همه ی دوستای گلم :
امروز یه داستانی و براتون نوشتم که تو وبلاگ یکی از دوستای خوبم دیده بودم . و چون خیلی از این مطلب خوشم اومد برا شما هم نوشتم . البته با اجازه صاحب اون وبلاگ این مطلب ما رو به یاد این می اندازه که همیشه به یاد اونهایی که مهمترین هستن تو زندگیمون باشیم. ممنون از نظراتتون . غزال خانومی
ارزشمند ترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند ، بلکه در دل حس مي شوند .
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم .
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ؛
ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم.
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده ؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي دانست.
به او گفتم : بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.
آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم .
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود ،
موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود .
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.
وقتي سوارماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود .
پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم .
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد ،
و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم .
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم ،
هيچ چيز غيرعادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.
وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکهاو مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد .
يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود :
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ؛ ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت .
و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است ، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دريافتم چقدراهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم .
هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست .
زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد
زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/02/10ساعت 18:33 توسط غزال خانومی |
|
|
برگ اول زندگی پست الکترونیک تموم مهربونی ها |
| درباره وبلاگ |
دوستای عزیز سلام. غزال هستم .ممنون از انتخابتون . امیدوارم از مطالب خوشتون بیاد . فقط موقع رفتن نظر یادتون نره .
من همون غزل نویسم که واسه تو مینویسم با مداد سبز احساس با همین چشای خیسم ...... |
|
RSS
|